تبليغاتX
عاشق تنها
باز هم تنها شدم

سهراب و پای آب

فریدون با همان کوچه

زمستان امید و وعده دیدار ...

چه غوغایی درونم باز پرپا شد...

امان از وعده دیدار 

صدای پای آب در سوز طاقت فرس یک کوچه!!

قرار ما در میعادگاه شعر

همه ابیات یک شعرم مرا بیش از تو میدانند

مرا بیش از تو در خود گرم میدارند

چه شد عشقی که در آن روز سرد در لحظه دیدار میگفتی؟

قراری بود با زلفم که نپریشد زمان دیدن رویت!!

ولی از زلف دیگر انتظاری نیست که تو دل را خراشیدی!

تمام خاطرات کوچه را واپس گرفتم من

نمی خواهم شوم محو تماشایت 

تو گفتی با منی هرگز نگفتی حرفی از دوری!!

چرا با خود نه تنها من ، چنین کردی؟؟؟

مگر عشق من و رامین به ویس و تو

مگر مجنون گفتارت

مگر فرهاد کوه بیستون غم

همه پسوند اسم من نبود از جانب کویت؟؟!!

چه شد آخر؟؟؟

نه ٬٬٫!!!  

 اینرا نمیگویم که برگردی

به خود هرگز نده وحشت نمیگویم که برگردی

برو اما صدای گریه من نیز باور کن

برو اما صدای هق هق دل را کمتر کن

تماشا می کند حتما خدا این رسم جاری را 

خدایا دست در دست دگر داده

خدایا پای در راه دگر کرده

خدایا من چگونه باز نسپارم به تو او را

خدایا می رود اما تو با او باش

الهی بی تو دیگر آه آخر نیز میمیرد

الهی باز هستی، تا بگویم درد دوری را

الهی بی تو دیگر گفتمان درد خود درد است

الهی می رود اما تو با او باش..... 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 14:33 توسط آرش |