شب و یاد و شب و دلتنگی هرشب
نمی دانم که این شوریدگی
عشق و جنون تو
خدا تاکی
به جای تو مرا مونس شود هرشب
صدای باد و موهایت
صدای لرزه اشکم به روی گونه های سرخ و بیمارم
مرا دیوانه میسازد
همان کاری که با دل می کند هرشب
نمیدانی تو ای لیلای دیرینم
من از یادت چنان مستم
که گویی باده نوشیدم ز دست تو
شبی گفتم به شمعه رو به خاموشی
دل من نیز در آتش همی سوزد
به یاد آنکه چون مجنون
سراپای امیدش را
وجودش را
تمام تارو پودش را
همان لیلای عمرش را
در این غربت هویدا میکند هرشب
این شعرو یکی از دوستان قدیمیم برام گفته ، من که خیلی خوشم اومد امیدوارم شما هم خوشتون بیادو هم راحت بخونیدش. ایام بکام
ای دلبر ما، مباش بی دل بر ما یک دل بر ما، به ز دو صد دلبر ما
نه دل بر ما، نه دلبر اندر بر ما یا دل بر ما فرست، یا دلبر ما