تبليغاتX
عاشق تنها
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 7:1 توسط آرش |

باز هم تنها شدم

سهراب و پای آب

فریدون با همان کوچه

زمستان امید و وعده دیدار ...

چه غوغایی درونم باز پرپا شد...

امان از وعده دیدار 

صدای پای آب در سوز طاقت فرس یک کوچه!!

قرار ما در میعادگاه شعر

همه ابیات یک شعرم مرا بیش از تو میدانند

مرا بیش از تو در خود گرم میدارند

چه شد عشقی که در آن روز سرد در لحظه دیدار میگفتی؟

قراری بود با زلفم که نپریشد زمان دیدن رویت!!

ولی از زلف دیگر انتظاری نیست که تو دل را خراشیدی!

تمام خاطرات کوچه را واپس گرفتم من

نمی خواهم شوم محو تماشایت 

تو گفتی با منی هرگز نگفتی حرفی از دوری!!

چرا با خود نه تنها من ، چنین کردی؟؟؟

مگر عشق من و رامین به ویس و تو

مگر مجنون گفتارت

مگر فرهاد کوه بیستون غم

همه پسوند اسم من نبود از جانب کویت؟؟!!

چه شد آخر؟؟؟

نه ٬٬٫!!!  

 اینرا نمیگویم که برگردی

به خود هرگز نده وحشت نمیگویم که برگردی

برو اما صدای گریه من نیز باور کن

برو اما صدای هق هق دل را کمتر کن

تماشا می کند حتما خدا این رسم جاری را 

خدایا دست در دست دگر داده

خدایا پای در راه دگر کرده

خدایا من چگونه باز نسپارم به تو او را

خدایا می رود اما تو با او باش

الهی بی تو دیگر آه آخر نیز میمیرد

الهی باز هستی، تا بگویم درد دوری را

الهی بی تو دیگر گفتمان درد خود درد است

الهی می رود اما تو با او باش..... 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 14:33 توسط آرش |

نمی دانی چه شبهایی سحر کردم....

دوچشمانم  تر و دل خسته از دیدار نادیدار

مرا کی خاطرت خوشحال می دارد.

به یاد روز دیدارت

شبم را تا سحر خندان ولی ....

آنی تورا با خود نمی بینم

نمیدانی نبودت در کنارم

آه........

مرا آشفته می سازد

شبی یادت ... دمی نازت .... سکوتی از من و سازت

نمی دانی

چو می دانم اگر حالم تو می دیدی

مرا با خود چنین تنها ....

مرا یارا دمی یاد آر

منم آن آشنای دیروزت

من و خاک در کویت 

بسی سال است، همدردیم

من از او یادگاری خاطره دارم

به او انسی عمیق و پیله وش دارم

غمش اینست:

چرا نادیده میماند به چشم تو

مثال من

کمی شاید به حالش می خورم غبطه

نمیدانی!!!!!!!!!!!!

 برایم بودن یک لحظه گرد راه تو جانا

همان  دیرینه رویایی است که هر شب تا سحر دارم 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:33 توسط آرش |

لحظه ديدار نزديك است

باز من ديوانه ام ، مستم

باز ميلرزد دلم، دستم

باز گوئي در جهان ديگري هستم

هاي ! نخراشي بغفلت گونه ام را ، تيغ!

هاي ! نپريشي صفاي زلفكم را ، دست!

و آبرويم را نريزي ،دل!

ــــ اي نخورده مست ـــــ

لحظه ديدار نزديكست.

+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:25 توسط آرش |

 نوبهار است به آن کوش که خوشدل باشی ****  چون بسی گل بدمد باز تو در گل باشی

    من نگویم که کنون با که نشین وچه بنوش  ****  چون تو خود دانی اگر زیرک وعاقل باشی

    در  چمن هر  قدمی  دفتر  حال  دگر است  ****  حیف باشد که  زحال همه  غافل  باشی

بهاران با ترنم عاشقانه یا مقلب القلوب والابصار از راه میرسد تا سالی پربرکت را برایمان به ارمغان یباورد.

سالی پر خیر وبرکت همراه با سلامتی وتندرستی برای تمامی عزیزان آرزومندم .

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 18:27 توسط آرش |

دل ما چون به هم شد آشنا آهسته آهسته

شکوفا شد بهار عشق ما آهسته آهسته

تو را من دوست می دارم هزاران بار دیگر هم

کنم تکرار باز این جمله را آهسته آهسته

و من یک عمر هستم همسفر با تو

که هر دم می شوم خوشبخت تر باتو

اگر بار دگر هم در جهان آیم شوم باز آشنا باتو

بسان پیچکی گردم ،شوم مجنون تو آهسته آهسته

تو را جویم ز آب دیدگان خود

شوم از دوریت گریان و آشفته

خدایا بار دیگر بینم آن زیبا رخ لولی وشم را ؟؟؟

تا کنم شکر تورا آهسته آهسته؟؟؟

در میخانه را کوبم

می میخانه را جویم

ولی دانم که سرمستی من با آن نمی آید

تورا بینم بدون می ، شوم سرمست و دیوانه

در این بازار رنگارنگ پر حیله

چگونه دل ببندم بار دیگر من

اگر دستت ز دست من جدا گردید وای من!!!!

چگونه پا به پایت من روم آهسته آهسته

دل دیوانه ای دارم که از غربت مثال شمع رو پایان

هویدا میکند هردم خمار چشم مستش را

نمیداند چگونه باز گویداین غم هجران

دگر دیر است باید رفت

همان سوسوی آخر را ببوس آهسته آهسته

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 13:8 توسط آرش |

عاشقای آسمونی اینم یه شعر زیبا از کسری عزیز که وقتی قلم تنهاییش تراش میخوره شوریدگیش دوصد چندان میشه...

 

شب و یاد و شب و دلتنگی هرشب

 نمی دانم که این شوریدگی

عشق و جنون تو

خدا تاکی

به جای تو مرا مونس شود هرشب 

صدای باد و موهایت

صدای لرزه اشکم به روی گونه های سرخ و بیمارم

مرا دیوانه میسازد

همان کاری که با دل می کند هرشب

نمیدانی تو ای لیلای دیرینم

من از یادت  چنان مستم

که گویی باده نوشیدم ز دست تو

شبی گفتم به شمعه رو به خاموشی

دل من نیز در آتش همی سوزد

به یاد آنکه چون مجنون

سراپای امیدش را

وجودش را

تمام تارو پودش را

همان لیلای عمرش را

در این غربت هویدا میکند هرشب

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 11:19 توسط آرش |

سلام دوستان گلم

این شعرو یکی از دوستان قدیمیم برام گفته ، من که خیلی خوشم اومد امیدوارم شما هم خوشتون بیادو هم راحت بخونیدش. ایام بکام

ای دلبر ما، مباش بی دل بر ما       یک دل بر ما، به ز دو صد دلبر ما

نه دل بر ما، نه دلبر اندر بر ما          یا دل بر ما فرست، یا دلبر ما

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 11:18 توسط آرش |

 زندگي يعني چكيدن، همچو شمع از گرمي عشق

زندگي يعني لطافت ،گم شدن در نرمي عشق

ميتوان هر لحظه هر جا، عاشق و دلداده بودن

پر غرور چون آبشاران، بودن اما ساده بودن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 14:44 توسط آرش |

با سلام به دوستان عزیز

شروع سخنم را با این شعر آغاز میکنم

عشق شادیست

عشق آزادیست

عشق آغاز آدمی زادیست

از نظرات زیباتون بهره مندم کنید.

شاد باشید.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 17:9 توسط آرش |